روزی که دستانت برای اخرین بار میان انگشتان سردم بود روزی که نگاه مهربانت برای اخرین بار به نگاهم گره خورد نمیگویم تلخترین لحظهء عمرم
که اخرین لحظهء هستی ام بود من دستانت را غمگنانه به خاک حسرت سپردم و چشمانت را شجاعانه پشت نقاب ان سنگ سیاه پنهان کردم و چه صبورانه بر خاک سردت نماز عشق گذاشتم مرا ببین که چه معصومانه
مزار غم گرفته ات را قبله ء دردهایم قرار دادم هر شامگاه که پیشانی بر خاک مزارت میسایم با خاک سرد کویت قصه ها میگویم از پس این نقاب سیاه باز تورا میبینم
که با چشمان مهربانت مرا مینگری و در گوشم زمزمهء عشق و مهربانی میخوانی افسوس که من از این نغمهء دل انگیز
تنها اوای درد ، تنهایی، غربت و حسرت را میشنوم
اری حسرت
حسرت با تو بودن دوباره
حسرت حس لحظه های از دست رفته حسرت دیدن
خندیدن
رقصیدن میان باد
با زلفهایی به پریشانی روزگارم بخواب نازنینم
اسوده بخواب که تورا با درد و اندوه دنیای من کاری نیست دنیای من خاموشی است و سیاهی
من تو را نیز به دنیای خویش راه نخواهم داد
Publicada em 27-04-2008 05:50:54 CET(UTC+1H) |
Comentários(2) | Link permanente